کاش، در این رمضان لایق دیدار شوم / سحری با نظر لطف تو بیدار شومکاش منت بگذاری به سرم مهدی جان / تا که همسفره تو لحظه ی افطار شوم . . .
مشک را که پر آب کرد ، از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند …
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش …
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ، میخواست دست به سینه سلام دهد که تازه فهمید دستانش نیستند !
در خیال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هیچ صدای خمپارهای
نبود. نخلستانهایش صدای چرخهای تانک را تا آن روز نشنیده بود، تا
شهریور ماه ۵۹ که خرمشهر، خونین شهر شد. پس از گذشت روزهای
تاریک و پر دود اسارت، در سوم خرداد ۱۳۶۱ شهر از اشغال درآمد.
خرمشهر نخلهای سوخته، نخلهای بیسر...
والسلام