مشک را که پر آب کرد ، از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند …
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش …
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ، میخواست دست به سینه سلام دهد که تازه فهمید دستانش نیستند !
در خیال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هیچ صدای خمپارهای
نبود. نخلستانهایش صدای چرخهای تانک را تا آن روز نشنیده بود، تا
شهریور ماه ۵۹ که خرمشهر، خونین شهر شد. پس از گذشت روزهای
تاریک و پر دود اسارت، در سوم خرداد ۱۳۶۱ شهر از اشغال درآمد.
خرمشهر نخلهای سوخته، نخلهای بیسر...
والسلام
ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
پدرم : منی که پدر شده ام می دانم چه رنجهایی برای من کشیدی. من می دانم که با چه
سختی هایی نیازهای من را بر طرف کردی ، پدرم قسم به تمام روزهای سرد و گرم که
برایم زحمت کشیدی دوستت دارم و خیالت برایم تکیه گاه است ، روزت مبارک . . .
والسلام